حكيم ابوالقاسم فردوسى
1344
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نخست آفرين كرد بر كردگار * كزو ديد نيك و بد روزگار دگر گفت كز گردش آسمان * پژوهنده مردم شود بدگمان گنهكار تر در زمانه منم * ازيرا گرفتار آهرمنم كه اين خانه از پادشاهى تهيست * نه هنگام پيروزى و فرّهيست ز چارم همى بنگرد آفتاب * كزين جنگ ما را بد آيد شتاب ز بهرام و زهرهست ما را گزند * نشايد گذشتن ز چرخ بلند همان تير و كيوان برابر شدست * عطارد ببرج دو پيكر شدست [ چنين است و كارى بزرگست پيش * همى سير گردد دل از جان خويش ] همه بودنيها ببينم همى * و ز ان خامشى برگزينم همى بر ايرانيان زار و گريان شدم * ز ساسانيان نيز بريان شدم دريغ اين سر و تاج و اين داد و تخت * دريغ اين بزرگى و اين فر و بخت كزين پس شكست آيد از تازيان * ستاره نگردد مگر بر زيان برين ساليان چار صد بگذرد * كزين تخمه گيتى كسى نشمرد از يشان فرستاده آمد به من * سخن رفت هر گونه بر انجمن كه از قادسى تا لب رودبار * زمين را ببخشيم با شهريار و زان سو يكى برگشاييم راه * بشهرى كجا هست بازار گاه بدان تا خريم و فروشيم چيز * ازين پس فزونى نجوييم نيز پذيريم ما ساو و باژ گران * نجوييم ديهيم كنداوران شهنشاه را نيز فرمان بريم * گر از ما بخواهد گروگان بريم چنين است گفتار و كردار نيست * جز از گردش كژّ پرگار نيست برين نيز جنگى بود هر زمان * كه كشته شود صد هژبر دمان بزرگان كه با من بجنگ اندرند * بگفتار ايشان همى ننگرند چو ميروى طبرى و چون ارمنى * بجنگ اند با كيش آهرمنى چو كلبوى سورى و اين مهتران * كه گوپال دارند و گرز گران همى سر فرازند كايشان كيند * به ايران و مازندران بر چيند اگر مرز و راهست اگر نيك و بد * بگرز و بشمشير بايد ستد بكوشيم و مردى به كار آوريم * بريشان جهان تنگ و تار آوريم نداند كسى راز گردان سپهر * دگرگونه تر گشت بر ما به مهر چو نامه بخوانى خرد را مران * بپرداز و برساز با مهتران همه گرد كن خواسته هرچ هست * پرستنده و جامهء برنشست همى تاز تا آذرآبادگان * بجاى بزرگان و آزادگان هميدون گله هرچ دارى ز اسپ * ببر سوى گنجور آذر گشسپ ز زابلستان گر ز ايران سپاه * هر آن كس كه آيند زنهار خواه بدار و بپوش و بياراى مهر * نگه كن بدين گرد گردان سپهر ازو شادمانى و زو در نهيب * زمانى فرازست و روزى نشيب سخن هرچ گفتم بمادر بگوى * نبيند همانا مرا نيز روى درودش ده از ما و بسيار پند * بدان تا نباشد بگيتى نژند